دلنوشته‌هایی برای تو

چیزهایی که نشد بهت بگم

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت... آن‌ها آرام‌آرام تبدیل می‌شوند به تمام چیزی که قلبت برای تپیدن می‌خواهد.

اگر تمام واژه‌های دنیا را کنار هم می‌گذاشتم، باز هم نمی‌توانستم آن‌قدر که باید، از شوق دیدنت بنویسم. دلتنگی برای تو، شبیه دلتنگی برای خانه‌ای است که سال‌ها از آن دور مانده باشی؛ حسی آشنا، گرم و عمیق که هر روز بیشتر از قبل در جانم ریشه می‌دواند.

دلم می‌خواهد فقط چند لحظه کنار تو بنشینم؛ آن‌قدر نزدیک که سکوت میانمان از هر گفت‌وگویی دلنشین‌تر باشد. همان‌جا که بتوانم ساعت‌ها در چشمان درشتت گم شوم، روشنی پوست سپیدت را زیر نور آرام غروب تماشا کنم و لبخند زیبایت را، که همیشه برای من آغاز آرامش بوده است، بی‌هیچ عجله‌ای در خاطر بسپارم.

گاهی خیال می‌کنم اگر دست روزگار مهربان‌تر بود، تمام دنیا خلاصه می‌شد در همین که کنار هم قدم بزنیم، بخندیم و هر از گاهی فقط بی‌دلیل به هم نگاه کنیم. دلم برای حضورت، برای گرمای بودن در کنارت و برای آرامشی که همیشه از تو می‌گرفتم، بیشتر از آن چیزی تنگ شده که بتوان با واژه‌ها اندازه‌اش گرفت.

اگر روزی دوباره قسمت شود که ببینمت، شاید باز هم نتوانم همه حرف‌هایی را که سال‌ها در دلم مانده بگویم؛ شاید فقط لبخند بزنم، آرام نگاهت کنم و بگذارم قلبم، بی‌صدا، تمام دوست داشتنش را از میان همان نگاه کوتاه برایت روایت کند.

بعضی آدم‌ها شبیه هیچ‌کس نیستند... نه می‌شود از یادشان برد، نه می‌شود حضورشان را با هیچ چیزی جایگزین کرد.

گاهی دلتنگی آن‌قدر آرام قدم می‌زند که حتی متوجه آمدنش نمی‌شوی. یک‌باره خودت را میان خاطره‌ای می‌بینی که هنوز بوی لبخند تو را می‌دهد. من هنوز هم میان همان خاطره‌ها زندگی می‌کنم؛ جایی که نگاهت ساده‌ترین دلیل برای خوب بودن دنیا بود.

اگر قرار بود زیبایی را تعریف کنم، از آسمان و ماه و ستاره حرف نمی‌زدم. از چشمان درشت تو می‌گفتم؛ چشم‌هایی که انگار تمام آرامش دنیا را در خود پنهان کرده‌اند. از پوست سپیدت که روشنی صبح را به یاد می‌آورد، و از لبخندی که کافی بود فقط یک‌بار ببینمش تا سخت‌ترین روزها هم قابل تحمل شوند.

خیلی حرف‌ها بود که هیچ‌وقت نگفتم. نه چون ارزش گفتن نداشتند، بلکه چون می‌ترسیدم واژه‌ها، کوچک‌تر از احساسی باشند که در دلم داشتم. بعضی دوست داشتن‌ها را نمی‌شود توضیح داد، فقط باید زندگی‌شان کرد... حتی اگر قرار باشد همیشه در سکوت بمانند.

دلتنگی عجیب‌ترین اتفاق دنیاست. آدم برای کسی که دوستش دارد، گاهی نه صدایش را می‌خواهد، نه حتی حضورش را... فقط دلش می‌خواهد بداند جایی در همین دنیا، او هنوز لبخند می‌زند. همین برای ادامه دادن کافی است.

شاید روزی دوباره باد، عطر حضورت را از کوچه‌های خاطره عبور دهد... و من، مثل همیشه، بی‌اختیار لبخند بزنم.